شهید حمیدرضا ملاحسنی – هر روز با یک شهید ۱۵
سپتامبر 2, 2020
شهید محمود آهنی امینه – هر هفته با یک شهید ۱۷
سپتامبر 22, 2020
نمایش همه

شهید جمشید جمشیدی – هر هفته با یک شهید ۱۶

*** هزینه مطلب : ۵ صلوات برای شادی شهداء (فراموش نشود)***

آنچه جان عاشقان از دست زلفت می کشد ****کس ندیدست در جهان جز کشتگان کربلا

بسیار دست و دل باز بود و به اصرار در سن ۱۵ سالگی به جبهه اعزام شد. بعداز دوسال فرمانده سپاه اورامانات مریوان شدند.

 چندین بار زخمی شده بود که اصلا به خانواده نگفت و بعداز شهادتش از عکسهای بجا ماند و هنگام شستشوی پیکر این شهید بزرگوار خانواده و اطرافیان متوجه این جراحتها می شوند.

شهید جمشید جمشیدی در ۱۶ تیرماه ۱۳۴۴ درشهر کرمانشاه در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد وپس از گذراندن مقاطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی در مقطع دوم متوسطه با حمله ور شدن دشمن به خاک میهن ایران عزم خود را جزم کرد تا به هر نحو ممکن در مناطق جنگی حضور پیدا نماید و با اصرار زیاد در سال ۱۳۵۹ وارد جبهه شد.

از خلقیات بارز ایشان می توان به صبوری و دلسوزی ایشان و از همه مهمتر احترام و خدمت به پدر و مادر و حفظ نگاه خود به نامحرم یاد کرد.

به گفته اطرافیان و خانواده، ایشان دریایی از معرفت و بزرگی بودند و خیلی فراتر از سن خود می فهمیدند

با اینکه پدرش بازاری بود ، روی پای خودش بود و به اقتصاد خونه کمک میکرد

شهید در دوران بازگشت از جبهه به منزل، همیشه در کارهای منزل به پدر و مادر خود خدمت می کرد، در زمان ماه مبارک سعی می کردند غذای سحر را حاضر کنند و بعد مادر را بیدار کنند، همیشه به خواهرها و برادر در رابطه با کمک به پدر و مادر می گفتند.

لباس مرتب شده شهید، برای عروسی برادر

چند روز به عید فطر که عروسی برادر ایشان بود به دست ایشان نامه ای رسید که ایشان بعد از آن به خانواده گفتند که باید برگردند جبهه (که بعدها متوجه شدیم در نامه ای که به دستشان رسیده بود نوشته بودن دشمن شما را به عنوان فرمانده شناسایی کردند و برای سر شما جایزه تعیین شده است و باید جای شما به مکان دیگری انتقال یابد) این نامه را بعدها در جیب ایشان پیدا کردند، جمشید لباس های خود را آماده کرد و به مادر سپرد که این لباس ها را برای روز عروسی با خود ببرند تا بتوانند استفاده کنند، دو روز بعد خبر شهادت جمشید را برای ما آوردند، هیچ کدام باورمان نمیشد. هنوز یاد لباس ها در آن شب در ذهن همه ما هست که با دستان خود آماده شده بود ، ولی جمشید نبود که بپوشد.

نحوه شهادت

دوستان میگفتند که وقتی آمد به جبهه، چون میخواست منتقل شود تمامی لوازمش رو بین همه تقسیم کرد و جز جوراب و لباس ها چیزی برای خود نگاه نداشت.

دوستان می گفتند ناگهان خبر پیشروی دشمن به اردوگاه رسید . آن شب، شب آخری بود که جمشید قرار بود در مریوان باشد و قرار بود روز بعد با لشکر به جنوب برود. با خبر حمله دشمن جمشید تصمیم گرفت برای مقابله برود، همه اصرا کردیم شب آخر است که به میدان نرود ، اما او تصمیم خود را گرفته بود و با ۱۵ تن از یاران برای جلوگیری از پیشروی دشمن به محل رفتند ، طبق بیسیمی که برای کمک گرفته شد تعداد دشمنان ۴۰۰-۵۰۰ نفر بوده و آنها را محاصره می کنند و به دلیل فاصله و دیر رسیدن نیروی کمکی مهماتشان تمام شده و بعد از مجروح کردن و از پا در آوردن این بزرگواران ، شروع به شکنجه و زدن تیر خلاصی و بردین سرها با سیم کات( سیم کات: سیمی بسیار نازک است شبیه به تار مو که به دور گردن می اندازند و وقتی سیم راجمع می کند در لحظه ای سر را از تن جدا می کند) می کنند، طبق گفته شاهدانی که اول رسیدند، تیر خلاصی زده بودند و سر دو تن را بریده بودند ونوبت به شهید جمشید جمشیدی میرسد که نیروهای کمکی از راه می رسد و دشمن را دور می کند و جمشید جمشیدی فرمانده سپاه اورامانات مریوان و ۱۵ تن از یارانشان در روز دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۶۴ به درجه شهادت رسیدند.


اطـلاعات مـزار

شهر محل دفن : تهران

محل مزار شهید : گلزار شهدای بهشت زهرا س

قطعه : ۲۷ ردیف : ۹۴ شماره : ۳

تاریخ تولد: ۱۳۴۴/۰۴/۱۶

روز شهادت: ۱۳۶۴/۰۳/۲۷

سن در زمان شهادت : ۲۰ سال

محل شهادت: مریوان

عملیات : جلوگیری از شکستن خط دفاعی

وضعیت پیکر: مشخص


وصیتنامه شهید جمشید جمشیدی

هو العشق

مَن طَلَبَنی وَجَدَنی، مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتَهُ وَ مَن عَشَقَتَهُ قَتَلتَهُ وَ مَن قَتَلتَهُ فَعَلی دِیَتَهُ وَ مَن عَلی دِیَتَهُ فَاِنّا دِیَتُهُ

«آن کس که مرا طلب کند، مرا می یابد، آن کس که مرا یافت، می شناسد، آن کس که دوستم داشت به من عشق می ورزد، آن کس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق می ورزم، آن کس که به او عشق ورزیدم کشته ام می شود و آن کس که کشته ام شود خون بهایش بر من واجب است و آن کس که خون بهایش بر من واجب است پس من خودم خون بهایش هستم.»

بار خدایا از تو می خواهیم که ما را با صبر و استواری ببخشی و مارا ثابت قدم داری، تا بتوانیم همواره پا برجا باشیم و در راه تو همواره جهادکنیم و کافران را شکست دهیم، تا بتوانیم اسلام عزیز را از شر کافران پاک سازیم و آنان را نابود کنیم و اگر شهید شدیم چه بس سعادت که نصیب ما شده است، اگر زنده ماندیم از امام خود پیروی کنیم، برای رضای تو برای نجات اسلام جهاد می کنیم تا به آرزوی دیرینه خود که شهادت است برسیم و از دنیای مادی هجرت کرده و به اولیاء الله بپیوستیم.

بنام الله یگانه معبود همه جهانیان و بنام او که ستایشش قلبها را به عشق و ایمان وا می دارد و همه را بسوی خود می کشاند. با سلام و درود بر پیامبر خدا حضرت محمد(ص) و با درود بر بقیه الله اعظم حضرت مهدی (عج) تعالی و با سلام بر امام بزرگوار خمینی نستوه و درود بر ارواح پاک شهدا از صدر اسلام تاکنون.

با سلام بر پدر ومادر عزیزم، پدر و مادری که جان شان را برای بزرگ کردن من، که بتوانم سربازی جانباز برای اسلام باشم، گذاشته اند و از اینکه شما از جان تان مایه گذاشته اید تشکر می کنم و از خداوند میخواهم که توفیقی به من بدهد تا اگر زنده ماندم در این دنیا و اگر خدا خواست و شهید شدم در آن دنیا از شما قدر دانی کنم. انشاء الله که فرزند کوچکتان را ببخشید. من از خدا خواسته ام که مرحمتی کند تا من خود را از رو سیاهی گناه پاک کنم و بتوانم برای رضای او کار کنم، تا خداوند از من راضی گردد و تا آنجا که قدرت دارم برای اسلام و انقلاب خدمت کنم و خون ناقابل خویش را که قطره خونی بیش نیست، برای رضای خدا و برای نجات اسلام بدهم، تا با خون شهدای دیگر درخت اسلام را آبیاری کنیم. به حرف امام عزیزمان که میگوید اسلام به خون ها احتیاج دارد، لبیک گوئیم.

هر لحظه حاضرم که خداوند فوز عظیم شهادت را نصیب این بنده حقیر و ناچیز هم بگرداند. اگر شهید شدم بدانید که فقط برای خاطر اسلام و در راه رضای خدا بوده است و ناراحت نباشید. اما از اینکه سرور شهیدان حسین ابن علی بدنش قطعه قطعه شد و بدن من سالم بماند خجالت می کشم و حاضر نیستم که چیزی از جنازه ام بماند. شما هم خوشحال باشید از اینکه فرزندی که به اسلام دادید و دیگر پس نگرفته اید و اگر دلتان برای این بنده حقیر تنگ شد به بهشت زهرا بروید و برای شهدا دیگر فاتحه ای بخوانید. ولی از شما می خواهم که اگر گریه کردید، فقط برای سرورم حسین بن علی گریه کنید و نه بخاطر شهید شدن من؛ گریه بکنید که ای کاش باز هم فرزندانی دیگر داشتیم و در راه اسلام قربانی می کردیم.

تازه شهادت من باعث سرافرازی شما می باشد و از خواهر ها و برادرم و کلیه آشنایان و دوستان می خواهم که مرا حلال کنید، تا زمانی که به پیشگاه خدای خود می روم، روسفید باشم. برای امت حزب الله و پدر مادرم این پیام را دارم که پیرو راه اسلام و امام باشید؛ مساجد را خالی نگذارید، چون باعث خوشحالی دشمنان اسلام می باشد. امام عزیز را تنها نگذارید، که این سخن شهدا و رزمندگان است. از همگی شما التماس دعا دارم؛ دعایم کنید تا دعای همگی باعث آمرزش گناهانم باشد. سلام مرا به امام عزیز برسانید. برای مجروحین و شفای معلولین دعا کنید.

و السلام

خاطراتی از شهید و حضورش در کنار خانواده و اطرافیان بعد از شهادت

به گفته خانواده ایشان و اطرافیان : خیلی ایشان آگاه بودند، تا ۱۰ سال بعد از شهادت در گرفتاری ها و دوره های حساس به کمک خانواده می آمدند و در خواب به دلداری خانواده و راه حل دادن می پرداختند.

قرار عروسی پس از بازگشت شهید

همیشه می گفتند خیلی دوست دارم سرباز امام زمان داشته باشم، منظور ازدواج و فرزند بود.

قرار بود برگشتند برای ایشان به خواستگاری برویم که ایشان باز نگشتند.

خواب دختری که برای ایشان در نظر گرفته شده بود:

سه روز بعد از شهادت شهید می گفتند که در خواب دست در دست هم در آسمان در حال پرواز بودند

حضور شهید پس از شهادت(از زبان خواهر شهید)

 در سن پایین اجازه تبلیغ به من داده شد، روزی جلسه ای قرار بودم بروم که همه مادر شهید و از بزرگان بودند و بنده قرار بود برایشان سخنرانی و تبلیغ کنم، سن همه بالاتر از من بود و بزرگوار، صدام میلرزید و تن و بدنم هم همینطور، تصمیم گرفتم از نهج البلاغه سخن بگویم و چند فرازی از آن را بیان کردم، میکروفن در دستم می لرزید، هنگام بازگشت بسیار از خود ناراحت بودم و پشیمان که چرا با این سن کم باید برای مادران شهید که دریای معرفتند صحبت کنم….

شب جمشید به خوابم آمد و در خواب به من گفتن چرا ناراحتی و من پاسخ دادم امروز خیلی گستاخی کردم، ناگهان شهید از روی صندلی بلند شد و اسلحه خود را برداشت و به من داد و گفت: این اسلحه ای که من زمین گذاشتم را تو برداشتیو این تبلیغ را هیچگاه ترک نکن. انگار تمام روز را کنار من بوده و همه چیز را دیده بود و به من دلگرمی میداد

روزی اعضاء جلسه آمدند پیش من و گفتند برادر شما را در خواب دیدم که در جلسه کنار شما ایستاده است و وقتی از ایشان پرسیدم که این جلسه برای خواهران است و شما اینجا چه کاری دارید جواب دادن من اینجا هستم که مراقب خواهر باشم و صحبت ایشان تمام شود از اینجا می روم.

سرانجام روزهای سخت انتظار مادر شهید

مادرم خیلی ارادت به برنامه سه شنبه شهدا داشت( برنامه سه شنبه ها: هر سه شنبه مادران شهداء جمع میشدند در منزل و بعد با پرچم حضرت زینب س را میگرفتند و به خانه یکی از شهدا میرفتند به دیدار مادر یکی از شهداء)همه عشق زندگی اش سه شنبه ها بود. ایشان سال ۹۰ مهر ماه رفتند در کما، به مدت ۹ ماه در کما بودند و درست روز ۲۳خرداد ۹۱ که کاروان حضرت زینب قرار بود منزل مادرن بیایند برای سالگرد شهید، مادرم دوشنبه صبح ساعت ۹ونیم روز ۲۲ خرداد ۹۱ دعوت حق را لبیک گفت و روز ۲۳ همراه کاروان امدن منزل البته جسد مطهرشان….
برداشت همه این بود این مادر در کما ۹ ماه ماندند برای سالگرد شهید

برای شادی روح این مادر شهید_اللهم صلی علی محمد و آل محمد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *